تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
ما دردمند نشدیم که درمان بشویم،خود معمار ویرانه ی خویشیم...


دقایقی پیش کتاب رویای نیمه شب را به پایان رساندم

کاغذ قهوه ای رنگی که در تصویر مشاهده می کنید از همان کاغذ هایی است که من برای یادداشت برداری و نشانه گذاری کتاب هایم استفاده می کنم و لای هرکدام از آنها یکی از این کاغذ ها موجود می باشد

عبارتِ روی آن بدین شرح است:«این کتاب کرک و پر برایم نگذاشت به جانِ خودم!»

من اصولا اهل رمان ها و فیلم های عاشقانه نبوده ام،این یکی را هم صدقه سر لیلا خریدم،سجاد در کتابفروشی گفت عاشقانه ای مذهبی است من هم با خودم گفتم میخرمش میخوانمش و با رعایت شئونات اسلامی دلم را به سوی سرزمین غنج راهی میکنم؛

سرزمین غنج که چه عرض کنم دارم بال در می آورم!

لیلا خدا بگویم چکارت نکند اصلا خدا خیرت بدهد

لیلا کجایی لیلا...

لیلا روز به روز تو را بیشتر میبینم و نمی یابمت لیلا انگار همه ی ارض و سما و هر چه مابین شان است آیینه شده اند و نمایانگر سّر تو و صورت تو...

ببخشید ناخودآگاه بحث به لیلا و هجران کشیده شد

داشتم می گفتم،در این کتاب لیلای هاشم اسمش ریحانه است و اوممم

لیلا هاشم بشوم ریحانه شدن بلدی؟؟؟

ببخشید ببخشید باز هم حواسم رفت پیش لیلا!

آخر چه بگویم از این کتاب،چگونه بگویم؟؟؟ اگر آن را خوانده اید که درود ملائکه بر شما باد و اگر آن را نخوانده اید بروید بخوانید تا دعای خیرم پشت سرتان باشد بروید بروید

من هم می روم به انتخاب واحد این ترمم برسم

بدرود.

۵ بهمن ۱۳۹۹

۰۶:۳۰


چرنوبیل ○● ۹۹-۱۱-۰۵ ۲ ۵ ۴۱

چرنوبیل ○● ۹۹-۱۱-۰۵ ۲ ۵ ۴۱


دوستان من ظهری تصمیم گرفتم دیگه املت(املت قارچ+پیاز،املت قارچ خالی،املت پیاز خالی،املت گوجه) نخورم و کوکوی سیب زمینی درست کنم واسه ناهار!

من از روی دستور پختم ولی متاسفانه الان حالم دگرگون شده و سایه ی جناب عزرائیل رو احساس می کنم

یوزر پسوورد وبلاگمو نوشتم گذاشتم تو بالشتم،بعد از من نزارید چراغ وبلاگم خاموش بشه...

کفنم تو کشوی وسط سمت راسته

یه رباعیات خیام دارم تو قفسه کتابامه باهام خاکش کنید

باقی مونده ی کوکو تو یخچاله حتما سر به نیستش کنید!

تلفن همراهم رو خودم ریسیت فکتوری کردم چند دقیقه پیش،نگرانش نباشید :|

ضمنا عینکم رو با جعبه اش در مکانی امن قرار بدهید،آخرین خرید من و مادرمه.

بدرود ای وبلاگ نویسانِ دیوانه چون خودم.

 


چرنوبیل ○● ۹۹-۱۱-۰۳ ۱۰ ۸ ۱۱۰

چرنوبیل ○● ۹۹-۱۱-۰۳ ۱۰ ۸ ۱۱۰


دقایقی پیش کتابی که دیروز شروع کرده بودم تمام شد،کف خیابان ۲

به رسم تمام آثار محمدرضای حدادپور جهرمی عزیز خیلی زود کتاب را خواندم و خیلی از شرح ماوقع دلگیر شدم...

خرامان خرامان به سمت قفسه کتاب هایم رفتم تا کتابی جدید بردارم

کتابی که چند روز پیش خریده بودم نظرم را جلب کرد

کتابی که رهبری آن را نخوانده تقریظ کرده بود،زندگی نامه ی خود نوشت حاج قاسم...

مقدمه اش قفسه سینه ام را فشرده کرد،به قلم دخترش بود و عجب صبری زینب ها دارند،کتاب را در قفسه گذاشتم و کتاب دیگری برداشتم،تا اطلاع ثانوی توانایی گشودنش را ندارم.

۳ بهمن ۱۳۹۹

۰۲:۲۰

پ ن:فقط دلم گرفت!


چرنوبیل ○● ۹۹-۱۱-۰۳ ۹ ۹ ۸۴

چرنوبیل ○● ۹۹-۱۱-۰۳ ۹ ۹ ۸۴


کاراکتر لیلا در ذهنم تکمیل شده است اما او را نمی یابم!

در پی لیلا به سفر رفتم،شهر به شهر خیابان ها را گز کردم،کوچه ها را سرک کشیدم،در کتابفروشی ها بست نشستم،در کافه ها چای بابونه نوشیدم اما نبود!

پیر خرابات هم هی می گفت:«ای جوانان عاشق شوید»من هم هی خواستم عاشق شوم و هی لیلا نبود!

در این سفر پی بردم که لیلا را نباید جست و جو کرد بلکه باید آرزو کرد،پی بردم که لیلا به سان کبوتری است که هر چه پی او از این بام به آن بام بپری پَر می زند و می گریزد از دستت،

باید به انتظار نشست تا بیاید و اهلی اش شوی تا اهلی ات شود...

علی ای حال لیلا را می شناسم،یعنی اگر چند کلامی با او صحبت کنم می شناسمش و سریعا با قلبی ناآرام و نفس هایی بریده بریده و چشمانی بسیار گشوده از او آدرس خانه شان را برای امر خِیر می گیرم،

و البته که سخت ترین قسمتش هم آغاز همین چند کلام صحبت کردن است،راستش را بخواهید من در این زمینه خیلی ماست تشریف دارم.

راستی سیگار هم نکشیدم،می دانم که می آید و من نیز با تنِ سالم و بوی خوش به انتظارش مینشینم...

این نوشته هم ناتمام ماند،قلم در دستانم بیش از این نمی چرخد و حال قلبی ام هم خیلی مساعد نیست

«بس که دلتنگم اگر گریه کنم میگویند:

قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد»

۱ بهمن ۱۳۹۹

۲۲:۳۰

 


چرنوبیل ○● ۹۹-۱۱-۰۱ ۳ ۸ ۶۴

چرنوبیل ○● ۹۹-۱۱-۰۱ ۳ ۸ ۶۴


مرگ اتفاقی است اجتناب ناپذیر و غیر منتظره، اگر به مرگ و ویژگی هایش بیاندیشید دو سوال در ذهنتان مطرح می شود،اول اینکه حال که سرانجام قصه مرگ است و فنا پس من به چه دلیل این همه تلاش میکنم؟

دوم اینکه حال که من نمیدانم چه زمان مرگم فرا می رسد پس به چه دلیل این همه تلاش میکنم؟

این دو سوال کاملا سوالاتی منطقی می باشند،این همه زحمت برای زیستنی که سرانجام به جسمی سرد منتهی می شود؟ یا حال که نمی دانم مرگ چه زمان یقه ام را میچسبد چرا به جای این همه تلاش از عمر باقی مانده برای خوشگذرانی استفاده نکنم؟

اغلب مردم خود را به کوچه ی علی چپ می زنند تا این ویژگی های مرگ را فراموش کنند،چون پس از اندیشیدن به این رخداد احساس پوچی عمیقی میکنند،احساس پوچی میکنند چون بی ارزش اند،نه اینکه آدم های بدی باشند نه اما بی ارزش اند! ما برای عبور از این دو سوال و حفظ تعادلِ میان مرگ و زندگی به یک ارزش نیاز داریم،ارزش خالق دلایلی است برای رنج کشیدن در دنیایی فناپذیر که نه می دانیم کی و نه کجا پایان می یابد،احتمالا از شنیدن کلمه رنج متعجب شده اید شاید هم ترسیده باشید،مگر پیش خودتان خیال کرده اید زندگی چیست؟جملات انگیزشیِ روانشناسی زرد یا تکنیک های قانون جذب؟امان از دست شما...


مغز یک مهندسِ عاشق در اکثر اوقات دچار کِرَش میشود و به یک ریکاوری مفصل احتیاج پیدا میکند

چرا؟

چون وی تلاش میکند تا از هر دو نیمکره مغز خود حداکثر بهره وری را داشته باشد،البته خودش از این تلاش بیخبر است!

در آن واحد هم باید بتواند ریاضیات و فیزیک را به خدمت بگیرد و هم خود را به دست خیال بسپارد و لیلا را متصور شود،

باید بتواند با تفکری باینری به وقایع بنگرد و نقشه هایی صنعتی با دیدی منطقی طراحی بکند و در همان آن لیلایش را با خمِ زلف و طرزِ تفکر به نگارش درآورد...

۲۳ دی ۱۳۹۹

۱۶:۰۰

 


چرنوبیل ○● ۹۹-۱۰-۲۳ ۵ ۷ ۸۳

چرنوبیل ○● ۹۹-۱۰-۲۳ ۵ ۷ ۸۳


فردا دو امتحان دارم،دو امتحان آخر این ترم

قصد دارم پس از اتمام آن هابه سفر بروم

یک دست لباس،کیف دوشی و لپتاپم؛سبک سفر می کنم سفرِ سیاحتی نیست می روم پی لیلا،حس غریبی به من می گوید او در این شهر نیست...

به شهر های مختلف می روم

در خیابان هایشان قدم میزنم

در کافه هایشان چای بابونه می نوشم

شاید پس از مدت ها چند نخ سیگار هم کشیدم،تنِ سالم بدون لیلا به درد قبر میخورد فقط...

حالم خوب نیست،چند لحظه پیش چشمانم را بستم تا لیلا را تصور کنم اما به جایش قفسه سینه ام فشره شد؛مچاله شده ام از بی لیلایی،یک چیزی هم ته گلویم است...

می خواهم کنار قفسه کتب شعر یک کتاب فروشی بست بنشینم،شاید بیاید آنجا و کتابی تورق کند؛

نمی دانم،مثل همیشه نمی دانم

به دبیرستان های دخترانه سر نمی زنم،من دوران دبیرستان هم از این کار متنفر بودم!

شاید هم در خیابان با چشمانی خیلی گشوده پی دختری سیه چشم که شبیه لیلا باشد گشتم

نکند خیال بکند هیز بازی در می آورم؟؟؟ زیر چشمی می نگرم پس!

کاش در این سفر لیلا را بیابم

آن وقت فریاد زنان می گویم:

«مرده بُدَم زنده شدم گریه بُدَم خنده شدم

دولت عشق آمد ومن دولتِ پاینده شدم»

می روم،از من حرکت و از خدای لیلا برکت...

بدرود شهرِ بی لیلای من.

۲۱ دی ۱۳۹۹

۲۳:۵۰


چرنوبیل ○● ۹۹-۱۰-۲۲ ۵ ۸ ۹۲

چرنوبیل ○● ۹۹-۱۰-۲۲ ۵ ۸ ۹۲


فردا میمیرم،شاید هم پس فردا یا فردای پس فردا یا نمیدانم کی!؟ اما میمیرم!!!

ای حضرت مرگ امیدوارم آن روز که به دیدارم می آیی برّه ای در گله ی کاپیتالیسم نباشم...

آزادی

لیلا

قلم

زندگی

مرگ

این ها کلماتی بودند که اکنون از ذهنم گذشت،اولویتشان جالب است،آزاد باشم با لیلا باشم نویسنده باشم زندگی بکنم آن وقت میتوانم بمیرم :)

ای حضرت مرگ قدمت بر روی چشم هر وقت که عزمِ آمدن کردی،لیکن اگر زودتر از موعد آمدی لطفا سند آزادی،عکسی از لیلا و قلمی روان فراموشت نشود ضمنا در عوض زندگی ناکرده هم در آرامش جانم را بگیر.

۲۱ دی ۱۳۹۹

۰۰:۱۰

 


چرنوبیل ○● ۹۹-۱۰-۲۱ ۲ ۷ ۶۰

چرنوبیل ○● ۹۹-۱۰-۲۱ ۲ ۷ ۶۰


گویند بهشت و حورِ عین خواهد بود

آن جا مِی و شیر انگبین خواهد بود

گر ما مِی و معشوق گزیدیم چه باک؟

چون عاقبت کار چنین خواهد بود...

خیام نیشابوری


چرنوبیل ○● ۹۹-۱۰-۲۱ ۰ ۲ ۴

چرنوبیل ○● ۹۹-۱۰-۲۱ ۰ ۲ ۴


سلام لیلای عزیز تر از جانم

لیلا کمی نگرانم و چند کلامی با تو حرف دارم

لیلا خودت خوب می دانی چقدر آن زلفان موج دارت را دوست دارم،اما من بیشتر از زلفانت به تفکرت احتیاج دارم...

لیلا مدت مدیدی است به خیابان های شهر نرفته ام،یک جوری کنج عزلت گزیده ام که شهر فراموشم کرده است،اما شنیده ام خیابان های شهر پر است از زیبا رویانی شبیه کاراکتر های والت دیزنی یا سلبریتی های هالیوودی؛این جماعت نمیتوانند لیلای من باشند،من لیلایی که رنگ و بوی دیگری را بدهد نمیخواهم،لیلای من باید خودِ خودِ خودش باشد،

لیلای من صورتش ساده است اما پیچیده می اندیشد،«از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟  به کجا میروم آخر ننمایی وطنم...»

لیلای من در کیف دوشی اش به جای لوازم آرایش یک کتاب یک دفتر و قلمی دارد

لیلای من دختر حوا است،مکمل آدم،مادرِ اشرف مخلوقات نه صرفا چند برآمدگی جنسی

لیلای من...

گفته بودم به یک عدد معشوق فارغ زِ دو عالم نیازمندم،یادت می آید؟

فارغ زِ دو عالم باش لیلا

لیلا بیا روی برگ های پاییزی خِش خِش بدویم

جک بی ادبی برایت بگویم و هر هر بخندیم

با تراژدی کودک فال فروش زار زار گریه کنیم

پای فیلم ملودرام یکدیگر را در آغوش بکِشیم

فلسفه بخوانیم و پی جواب سوال هایمان بگردیم،وقتی هم از گشتن خسته شدیم دیوان شمس بخوانیم و نبضِ گردن یکدیگر را لمس کنیم،من بدانم تو زنده ای،تو بدانی من زنده ام،از این خبر خوش تر چه باشد در این عالم؟؟؟

لیلا اگر تو وجود خارجی داشته باشی باید سر تعظیم فرود آورد به درگاه خالقت

خبر خوب این است که اگر چون تویی در این عالم وجود داشته باشد پدرت قصد ندارد به چند سکه ی بهار آزادی بفروشدت!

دست هم را می گیریم و آنقدر زندگی می کنیم که حتی وقتی مُردیم هم نمیریم،ولی لیلا اگر تو نباشی چرنوبیل پیر پسری می شود که با آروزیت به گور می رود...

کاش باشی در این عالم لیلای من،کاش به این جماعت ثابت کنی که من فقط یک خیال پردازِ دست به قلم نیستم...

۱۸ دی ۱۳۹۹

۱۵:۰۰

 


چرنوبیل ○● ۹۹-۱۰-۱۸ ۷ ۶ ۸۱

چرنوبیل ○● ۹۹-۱۰-۱۸ ۷ ۶ ۸۱


۱ ۲ ۳ ... ۴ ۵ ۶